"انقلاب فرهنگی"، انقلاب علیه "جزمیات وارداتی" (جرئت "اندیشیدن" داشته باش)
سالروز آغاز "انقلاب فرهنگی، آموزشی" در دانشگاه - 1395
بسمالله الرحمن الرحیم
خدمت برادران و خواهران عزیز سلام عرض میکنم. از این که شما در پایان این چلهی معرفتی نشستهاید و بنده را شایان دانستهاید که به خدمت شما برسم و به شما خسته نباشید بگویم، تشکر میکنم. به نام امام علی بن موسی الرضا(ع) که شما در محضر او هستید. همانگونه که مرسوم بوده و هست که کسانی از اهل معنا چلههای معنوی، اخلاقی، سلوکی و عرفانی مینشستند، شما هم عملاً یک چلهی معرفتی نشستهاید و شما باید این چله را به چلههای دیگری مرتبط کنید تا آثار معرفتی آن در امور غیرمعرفتی باقی بماند و به یک تشکیلات تبدیل بشود. آن حزباللهی که قرآن از آن سخن میگوید، لزوماً و منحصراً یک حزب به مفهوم سازمانهای تأسیسشده برای شناسایی مجاری قدرت، کشف قدرت و کسب قدرت نیست. این که هدفی جز رسیدن به قدرت و جا افتادن بعضیها در مجاری سیادت در جامعه در کار نباشد، حزبالله یعنی همین؛ یعنی تجمع و تجمیع کسانی که در کنار یکدیگر اهل مجاهدت فکری، مجاهدت عملی، مجاهدت اقتصادی، سیاسی و معرفتی هستند و به سوی یک هدف مقدس واحد حرکت میکنند. در اینجا واژه «خودجوش» را نوشتهاند. زمانی که ما هنوز در فعالیتهای معرفتی، جمعی و اینطوری تجربهی زیادی نداشتیم، این تعبیر خودجوش هم مطرح بود. در آن زمان، فکر در ذهن ما این بود که مشکل اصلی ما نداشتن ستاد رسمی، بوروکراسی رسمی و بودجههای آنچنانی است؛ قاعدتاً چنین چیزی به ذهن میآید. بعدها که من وارد اینطوری جلسات و بحثها شدم (باید بگویم که این قضیه هم مربوط به بیست و چند سال پیش است)، به تدریج به این نتیجه و به این جمعبندی رسیدم که اتفاقاً نهادهای خودجوش، بنیان کارهای اساسی را در یک جامعه میگذارند. کل انقلاب اسلامی محصول نهادهای خودجوش بود. ما قبل از انقلاب، هیچ نهاد رسمی اعلامشده و مورد حمایت تشکیلاتی و مالی نداشتیم. حلقههای خودجوش در خانهها و در برخی از مساجد تشکیل میشدند و از درون آنها کادرسازی میشد؛ بعد یک دفعه آتشی از زیر خاکستر بیرون جهید و وضعیت را ابتدا در کشور و بعد در جهان تغییر داد. نهادسازیهایی که صورت گرفت، عمدتاً نهادسازیهای انقلابی بودند که به تدریج تحتالشعاع و در سایهی نهادهای کلاسیک قرار گرفتند. شما میبینید وزارتخانهها و نهادهایی که رسماً و به نحوی، مسئول فرهنگ و مباحث تربیتی و معرفتی در کشور هستند، بیشتر بودجه، انرژی، امکانات، ساختار و بوروکراسی آنها، صرف خود آنها میشود؛ یعنی صرف حفاظت از خود آنها، امکانات خودشان، خدماترسانی به خودشان و کارمندان خودشان میشود و این وضعیت ادامه دارد. شما در قضایای بانکها دیدید که چگونه معلوم شد بخش مهمی از این وامهایی را که میدهند خودشان به خودشان میدادند! بانک برای حمایت از تولید و توزیع سالم ثروت در جامعه و مدیریت سرمایه به سوی نهادهای تولیدی در جامعه به وجود آمده است، ولی عملاً در بعضی از بانکها کارکرد آن معکوس شد. مشابه همین ماجرا در نهادهای رسمی فرهنگی هم اتفاق افتاد.
در همین جا من میخواهم اشاره کنم که این مرد بزرگ از قبل از انقلاب تا امروز، در تمام طول عمر خود، حواس او پرت نشد و دانست که جبههی اصلی کجاست و عمر خود را بر روی کادرسازی و تربیت نیرو در حوزه و دانشگاه، رصد کردن خطوط نفوذ فکری دشمنان و رساندن سریع و بدون منت خود به آن معرکه گذاشت. جدا از این که اساساً در کل مباحث معرفتی و طلبگی، همهجا جای چالش و إنقلت و انتقاد و دیدگاههای مختلف وجود دارد. این حضور به گونهای بود که همواره وقتی تهدیدهای فکری و معرفتی به ذهن میآیند، نخستین نامهایی که به ذهن کسی که در صحنه است متبادر میشود، نام ایشان بوده است. در تمام عمر فرهنگی و دینی ایشان، بر اساس آنچه ما از قبل از انقلاب خوانده و شنیده بودیم و آنچه بعد از انقلاب دیدیم، کمتر کسی به لحاظ کمّی و کیفی در حد ایشان، در خط مقدم این صحنهی معرفتی و دفاع از برج و باروهای معرفتی مکتب، از خود استقامت، قدرت و ظرفیت نشان داد.
من میخواهم به دو نکته اشاره کنم؛ یکی به بُعد معرفتی آن و دوم به بُعد سیاسی و تمدنسازانهی آن. شعارهایی که یکی پس از دیگری به ما گفتند، این بود که عالم مدرن، عالم شکستن کلیشهها از جمله کلیشههای سنت بوده است. آنها حتی سرفصل مدرنیته را به جملاتی شورانگیز از قبیل این تعبیر "کانت" در تعریف روشنگری نسبت دادند؛ وقتی آنها میخواستند بگویند روشنگری چیست، به مقالهی او ارجاع میدادند. این مقوله از یک پیشنهاد فلسفی و معرفتشناختی، به یک شعار سیاسی تبدیل شد. شعار این است که "جرأت دانستن داشته باش و برای اندیشیدن دلیر باش". خب این عبارت، عبارت خوبی است و جملهی زیبایی است. آن مقالهی کوتاه هم برای معرفتشناسی اروپا و غرب، ممکن است یک تکانه و یک تکان به حساب بیاید.
اما در اینجا دو مشکل پیش آمد؛ یکی، یک سوءتفاهم در انتقال و ترجمهی این مطلب به جهان اسلام بود و دیگری، یک سوءاستفاده در نحوهی برداشت از آن در مورد لوازم و عواقب آن بود. سوءتفاهم این بود که برخلاف تفکر دینی در غرب، تفکر کلیسایی اساساً با اندیشیدن مشکل داشت و از همان ابتدا مرز ایمان را از مرز معرفت تفکیک میکرد و واقعاً برای اندیشیدن در جهان دینی مسیحی، به جرأت و دلیری نیاز بود؛ در حالی که در جهان اسلام و بهویژه در مکتب اهلبیت(ع)، مسیر کاملاً برعکس آن بود. شما میدانید که ایمان ما با معرفت ما گره خورده است. ایمان با معرفت مساوی نیست، اما ایمان بدون معرفت در مکتب اهلبیت، ایمانی راستین نیست. بنابراین تا زمانی که ما در درجهی اول، قدرت اندیشیدن و پس از آن، جرأت اندیشیدن را نداشته باشیم، امکان ایمانورزی و دینورزی نخواهیم داشت. پس این سوءتفاهم و سوء تفسیر اول است که شما چه چیزی را به چه کسی میگویید؛ شما زیره به کرمان آوردهاید!
ترجمهی عبارت «جرأت دانستن داشته باش» کانت، برای متولیان فرهنگ و اسلام اهلبیت، تکرار مکرر همان چیزی است که از اساس، مبنای ایمان دینی آنها است. البته دربارهی این که اندیشیدن چیست و چگونه صورت میگیرد؟ خطاهای اندیشه در کجا صورت میگیرند؟ و آیا این خطاها سیستماتیک هستند یا نیستند؟ اینها بحثهای دیگری در حوزهی معرفت هستند. مشکل معرفتی دیگری هم در اینجا پیش آمد و آن این که وقتی شما میگویید ما قدرت دانستن نداریم، چگونه میتوانیم جرأت دانستن داشته باشیم؟
دکترین کانت اساساً این است که در حوزهی فراتجربه و در عرصههای فلسفه، کلام، عرفان و اخلاق، جای استدلال عقلانی نیست. در دورهی مابعد کانت، دیگر برای کسی معنا ندارد که له یا علیه الهیات، ماوراءالطبیعه و اخلاق، استدلال و برهان بیاورد یا برای این مباحث فلسفهبافی کند؛ اینها همه بیهوده هستند. دستگاه معرفتشناسیای که میگوید در مفاهیم فراتجربی امکان برهان آوردن و قدرت اندیشیدن وجود ندارد، در این حوزه چگونه میتواند بگوید جرأت اندیشیدن داشته باش؟ آخه جرأت بدون قدرت به چه دردی میخورد؟ شما ابتدا باید بتوانی کاری را انجام دهی و بعد بگویی: «نترس و این کار را انجام بده». وقتی مبنای کانت این است که در مباحث متافیزیک، قدرت اندیشیدن، امکان اندیشیدن، برهان آوردن و نتیجه گرفتن وجود ندارد، ما باید جرأت اندیشیدن به چه چیزی را در این عرصه داشته باشیم؟ این امر مانند آن است که بگوییم ما نمیتوانیم بپریم، ولی تو جرأت داشته باش و بپر!
حوزهی اندیشیدن محدود شد؛ از دورهی مدرنیته به بعد، حوزهی اندیشیدن محدود شد و عمق اندیشیدن هم محدود گردید؛ یعنی هم وسعت و هم عمق آن محدود شد. صرفاً در عرصههایی که به نحوی با تجربه ممزوج است، یعنی در پایینترین لایههای معرفت، امکان اندیشیدن وجود دارد و او در آنجا میتواند بگوید: حالا جرأت اندیشیدن هم داشته باش.
مشکل دوم هم سوءاستفاده از این شعار بود. این شعار در جای خود و برای مخاطب خود، درست بود اما سوء استفادهای که در کشورهای اسلامی و شرقی مانند کشور ما صورت گرفت، این بود که با عنوان روشنگری و روشنفکری و دعوت به جرأت دانستن و این که برای اندیشیدن دلیر باش و خود شما مستقلاً بالغ شدهاید، گفتند انسان در مدرنیته بالغ میشود و عدم بلوغ به تقصیر خود او بود؛ این امر قصور نبود بلکه تقصیر بود و شما در به کار گرفتن فهم خودتان ناتوان نبودید، بلکه بیجرأت و ترسو بودید. ما این ترس را ریختیم و مشکل شما دیگه کمبود فهم نیست، بلکه کمبود اراده است. در به کار گرفتن فهم مستقل خود، بدون هدایت هیچکَس دیگری از جمله خدا، نمایندگان او و سخنگویان او، دلیر باش. آن اشکال معرفتشناختی آن است.
نکتهی دوم، سوءاستفادهای است که از این شعار شد. این شعار برای شکستن کلیشهها، شعار بسیار زیبایی است، ولی در کشورهای اسلامی و شرقی آمدند و همینها را به کلیشه تبدیل کردند یعنی با همین تعبیر که جرأت اندیشیدن داشته باش، برای فهمیدن بدون کمک خداوند، انبیاء و مانند اینها دلیر باش و تو همه چیز را خودت با عقل و تجربهی عادی میفهمی (که کانت هم میگوید همین عقل به طور سیستماتیک خطا میکند)، در این حال گفتند دلیر باش. ما میخواهیم دلیر باشیم، اما آنها آمدند و دلیری را از ما گرفتند. آنها شجاعت اندیشیدن را از ما گرفتند؛ به گونهای که کسی جرأت نکند بگوید علوم انسانی در همهی عرصههای آن، رویکردهای مختلفی دارد که یکی از آنها هم رویکرد اسلامی است و ما رویکرد شما را مورد نقد قرار میدهیم؛ ما میتوانیم و حق داریم شما را نقد کنیم. تو نمیتوانی بگویی علوم انسانی یا هست یا نیست؛ اگر هست، همان چیزی است که ما گفتیم و اگر این نیست، پس اصلاً وجود ندارد! خود این سخن یعنی شما دارید جرأت اندیشیدن را از ما میگیرید.
دوستان باید توجه کنند که تقریباً در تمام دانشگاههای ترجمهزده در کشورهای اسلامی و مسلمان، با پرچم مدرنیته و معرفت مدرن، جرأت اندیشیدن را از ما سلب کردهاند و این دقیقاً بر خلاف شعار روشناندیشی بود. چرا سلب شد؟ برای این که در نهایت تحت عنوان اصالت عقل, اصالت تجربه، تلفیق عقل و تجربه یا هر چیز دیگری بنویسند شناخت بشری به طور سیستماتیک خطا میکند و خطاپذیر است؛ و در عین حال بگویند ما به هیچ معرفت خطاناپذیری اعتقاد نداریم و آن را نمیپذیریم، حتی اگر برای آن استدلال بیاورید. آنها میگویند ما به چیزی فراتر از انسان و فراتر از همین که هستیم، یعنی همین موجود خطاپذیر غیرمعصوم و فاقد عصمت در هیچ سطح و ردهای از آن، با همهی تکثّرات آنچه آگاهیها به عنوان معادل ایدئولوژی مدرن مطرح میکنند، باور نداریم؛ پایان آن این است که ما اصلاً به چیزی فراتر از معرفت خطاآلود بشر قدرت نداریم، چه رسد به این که جرأت داشته باشیم!
از دل این نوع معرفت و از دل این معرفتشناسی سکولار، شعارهای زیبای "انسانمحوری، عقلباوری محض و اصالت انسان" پدید آمد، اما تمام اینها به تدریج هم به لحاظ نظری و هم به لحاظ عملی روشن شد که شعارهای تبلیغاتی و ایدئولوژیک هستند! این که میگویند انسانمحور است؛ چه چیزی از انسان محور است؟ عقل او یا نفس او؟ از درون این تفکر، دو اومانیسم بیرون میآید.
در عقلباوری هم کدام عقل و کدام عقلانیت ملاک است؟ شما در تعریف خود عقل اینهمه اختلاف نظر پیدا کردید و عقل را نهایتاً آنقدر ضعیف و نسبی کردید که پستمدرن از درون مدرنیته بیرون آمد که ته آن این است که اساساً عقل واحد الزامآور قطعی وجود ندارد و ملاک، هر کسی، فهم خودش و عقل خودش است. یعنی ضربهای بالاتر از نسبیگرایی افراطی و شکاکیت، نمیشود به عقلانیت زد. شما به نام معرفت مدرن، ریشهی عقلانیت را زدید؛ دیگر امروز در نظر شما هیچ چیز، نه اخلاق، نه اصول و پایههای سیاست، نه اقتصاد و نه تربیت، قابل داوری عقلانی نیست. این چه نوع عقلباوری است؟ شما با شعار عقل و عقلانیت آمدید و عقل را اخته کردید؛ با شعار انسان، آمدید و انسان را زمین زدید.
خب اینطوری شروع شد که بگویند: هرچه فراتر از درک عادی و خطاپذیر بشری است، اساساً واقعی نیست؛ بنابراین موضوع علم نیست، چون معلوم آن واقعی نیست و علم آن هم علم به واقع نیست. بعد نتیجهی آن این میشود که اینها در ساحات فردی و اجتماعی زندگی بشر جایی ندارند، مبنا نیستند و اینها اصول راهنما به شمار نمیروند. باور دینی فقط جزمیاتی است که بر اساس احساس، عاطفه، آداب، عادات و مانند اینها شکل گرفته است. هیچ شناخت مطابق با واقعی در امور فراتجربی امکان ندارد، چون اصلاً امور واقعی فراتجربی که قابل معرفت باشند، وجود ندارند. این سخن عملاً یعنی آنچه شما به نام فلسفه، اخلاق، کلام، عرفان و مانند اینها میگویید، تفاوتی با یک مشت خرافه ندارد؛ منتها اینها خرافاتی هستند که شما به آنها احساس نیاز میکنید.
من میخواهم یک نتیجه بگیرم. ما گفتیم که در دو جبهه درگیر شدهایم:
جبههی اول، جبههی معرفتی است. نقشهی این میدان و این جبهه، اجمالاً همین است که من عرض کردم و کلیات آن همین است. نتیجهی آن در عرصهی تمدنسازی، که حالا دارد به بُعد سیاست، درگیری و جلوهی جهانی که الآن در جریان است منتهی میشود، نخستین نتیجهی عملی آن این است که زندگی بدون هدف متعالی اداره شود. برنامهریزی برای چنین زندگیای، اقتصاد سکولار و سیاست سکولار، همگی نتیجهی نگاه سکولار به علم، فلسفه، معرفتشناسی و انسان هستند.
این دیدگاه که هدف در دنیا خود زندگی برای زندگی و زندگی برای هیچ است و لذت، هدف زندگی است! و همچنین زندگی بدون آنکه اساساً ورای آن برای این زندگی و این طبیعت چیزی قابل اثبات و قابل هدفگیری وجود داشته باشد که ارزش آن را داشته باشد که ما برای آن هدف زندگی کنیم؛ همهی اینها زیر سؤال میروند و دیگر اصلاً امکان وجود خارجی ندارند. اینها وجود خارجی ندارند. باید روشن باشد پیشفرضها و مبانی آن چیزهایی که دیگران به نام رفاه مدرن، مدرنیته و توسعهی مدرن دربارهی آنها بحث میکنند، چیست.
نکتهی دوم، آن بعد سیاسی است که الآن دارد تعقیب میشود. این است که الآن شما میبینید در کل منطقه و جهان اسلام، همهچیز به هم ریخته است. چهار یا پنج رژیم عربی، متزلزل و آویزان هستند. باقی رژیمهای عربی و غیرعربی هم در خطر سقوط هستند. این سقوط به صورت دومینووار اتفاق میافتد. سقوط دومینووار به این شکل است که وقتی یکی از آنها سقوط کرد، دیگری را هم میاندازد و آن یکی هم سومی را سرنگون میکند. شما یک نمونهی آن را دیدید که چهار رژیم در فرصت کوتاهی یک دفعه فروپاشیدند؛ هرچند بعداً دوباره آمدند و برخی از آنها را با کودتاها، پول و با راهانداختن جنگهای مذهبی، قومی و مانند اینها جمع کردند. این بار اگر فشاری که الآن دارد وارد میشود این دفعه اگر این فنر دربرود و سازمان آن ازهم بپاشد، شما باید این احتمال را بدهید که یک دفعه هفت - هشت رژیم با هم سقوط کنند.
همانطور که گفتند، جهان در حال یک چرخش است و منطقه هم در حال تغییر ماهیت است. اسلام از حاشیه به متن آمده است. تفکیک اسلام معنوی و اسلام سیاسی بهم خورده است و این دو کاملاً به یکدیگر مرتبط هستند؛ بلکه آن یکی مبتنی بر این یکی دانسته و فهمیده شده است. حالا نیاز به کسانی مانند شما به شدت احساس میشود. یعنی نیاز به این نسل جدیدی که در حوزه و دانشگاه دارند میآیند، احساس میشود؛ شما طبق تقسیمات نسلی، به یک معنا نسل دوم انقلاب و به یک معنا نسل سوم یا چهارم میشوید، چون این تقسیمات نسلی به چند شکل صورت میگیرد. به این معنا شما نسل دوم هستید؛ چرا که نسل اول که در انقلاب، جنگ و آن مباحث حضور داشتند و نظامسازی کردند، الآن دیگر پیر شدهاند و در حال پیر شدن هستند و یکبهیک دارند میروند و شما پس از آنها به دنیا آمدهاید. با این تقسیمبندی، شما نسل دوم این انقلاب اسلامی و موج بازسازی تمدن اسلامی هستید. شما در لحظهای از تاریخ متولد شدهاید و با این مطالعات و این تجمعات، در حال ورود به صحنهای هستید که در آن، یک اتفاق بزرگ پس از هزارواندی سال دارد اتفاق میافتد. این اتفاق از جهاتی بیش از یک هزاره بیسابقه است و از جهات دیگری هم پس از دو یا سه قرن بیسابقه به شمار میآید. شما در یک لحظهی بسیار مهم تاریخی وارد عرصه شدهاید. آن لحظهای که ما در تاریخ در آن حضور داشتیم، از جهاتی تاریخیتر بود؛ اما لحظهای که شما از این پس خواهید داشت، بسیار حساس است یعنی شما در سه یا چهار دههی آینده، بالاخره به عنوان نسل در صحنه، وسط معرکه هستید. از این جهت، شما باز میتوانید نقشی را ایفا کنید که شاید در ذهن ما که تا آن موقع دیگر نیستیم، خطور نکند؛ ما الآن شاید نتوانیم پیشبینی کنیم که سی سال دیگر در منطقه و جهان چه اتفاقاتی میافتد. همانگونه که چهل سال پیش، نسل پیش از ما چنین روزی را تصور نمیکرد و باور نداشت که چنین امری محقق شود. الآن ما واقعاً نمیتوانیم پیشبینی کنیم که سی یا چهل سال دیگر، در دورهی شما، جهان و منطقه در چه وضعیتی خواهد بود. شاید یک دفعه ببینید که چهل سال دیگر، اصلاً این مدرنیتهی غرب، تمدن غرب و این مباحث دیگر وجود ندارند. همانطور که امروز نظام شوروی و کمونیسم که نصف جهان در اختیار آن بود، اصلاً وجود خارجی ندارد. آن نظام متلاشی و نابود شد بطوری که امروز دیگر هیچکس با افتخار سر خود را بالا نمیگیرد تا بگوید من کمونیست هستم؛ در حالی که در دوران نوجوانی ما، چپ بودن و کمونیست بودن یک پرستیژ و منزلت به شمار میرفت. آن موقع، همهجا هر کسی ادای چپها را درمیآورد، اما الآن هیچ کس با افتخار نمیگوید من مارکسیست هستم. الآن همه میگویند ما نبودیم و منکر گذشتهی خود میشوند.
من این احتمال را میدهم که چهل سال دیگر، عین همین وضعیت در خصوص تمدن غرب به وجود بیاید. الآن عدهای هنوز خود را به آنها منتسب میکنند و از سبک زندگی، نوع لباس پوشیدن، نوع اصطلاحات و طرز فکر آنها تقلید مینمایند؛ اما من کاملاً میبینم که اگر قضایا با همین زاویه جلو بروند و انشاءالله درست پیش برود، چهل سال دیگر، دیگر به جای مواجهه با خطر غربزدگی و پاسخ دادن به شبهات غرب، اصلاً صورت مسئله عوض خواهد شد. قطبهای دیگری در جهان مطرح هستند و خود جهان اسلام یکی از این قطبها است و مسائل دیگری مطرح خواهد شد؛ ولی پایهها و بنیاد آن باید از همینجا شروع شود.
ببینید، اگر شما به تاریخ همین تعلیم و تربیت برگردید، غربیها اولین مدرسهای را که به سبک جدید پس از مشروطه یا حتی پیش از مشروطه در اواخر قاجار برای کادرسازی در ایران تأسیس کردند، ساختند؛ همچنین میسیونرهای مسیحی آمریکایی آمدند و مثلاً تا ارومیه رفتند و در آنجا مدرسه تأسیس کردند. تأسیس اولین مدرسه به سبک جدید که درس آن کاملاً اسلامی باشد و در عین حال این علوم جدید هم در آن تدریس شود، صد سال به طول انجامید و با تأخیری صد ساله درست شد. به عنوان مثال، تأسیس آن جامعهی تعلیمات اسلامی توسط "شیخ عباسعلی اسلامی" و امثال آنها که اینها را ساختند، پس از شهریور ۱۳۲۰ صورت گرفت؛ یعنی زمانی که ایران اشغال شد، انگلیسیها و غربیها رضاخان را که تاریخ مصرف آن تمام شده بود، برداشتند و فرزند او را بر مسند کار گذاشتند؛ در آن شرایط که کشور تحت اشغال، هرجومرج و دارای یک فضای باز سیاسی بود، این مدرسهها تشکیل شدند. پس از صد سال که پیوسته میگفتند مدرسهی غربی چنین است و میپرسیدند پس چه مدرسهای را باید جایگزین کرد، سرانجام با یک قرن تأخیر آمدند و این مدارس را راه انداختند تا بگویند در این مدارس، ما هم اسلامیات آموزش میدهیم، هم مفاهیم خلاف اسلام و اخلاق در آن نیست و هم این علوم تجربی، ریاضی، طبیعی و مانند اینها را در آن تدریس میکنیم؛ چند دهه بعد هم توانستند نسلی را در این تیپ از مدارس تربیت کنند. به عنوان مثال، 30 سال طول کشید تا حدود ۱۷۰ - ۱۸۰ مدرسه توسط همین یک نهاد ساخته شود. این اقدام شبیه به کاری است که هلند و امثال او در ترکیه انجام دادند؛ به گونهای که میدانید حدود دو هزار و سیصد مدرسه در کشورهای مختلف اسلامی اعم از ترکیه و غیر ترکیه برای تربیت نسلی مذهبی ساختند؛ هرچند اسلام آن، اسلام آمریکایی بود، ولی به هر حال مظاهر اسلام در آن وجود داشت. چون در کل ترکیه، پس از آنکه غربیها در جنگ جهانی اول و دوم ترکیه را اشغال کردند، قرآن، زبان عربی و مانند اینها همگی ممنوع شدند؛ همچنین مظاهر اسلام، حجاب و همهچیز هم ممنوع گردید. آنها الفبای خود و خط خود را تغییر دادند و آن را لاتین کردند؛ به گونهای که الآن این نسل جدید ترکیه، دیگر کلاً نمیتواند کتابهایی به خط عثمانی را، یعنی کل تاریخ و فرهنگ خود را بخواند. رابطهی آنها با گذشته کلاً قطع شد و یک نسل غربزده را تربیت کردند. در کنار اینها، آنها آمدند و چنین لایههایی را ایجاد کردند که ولو با ترویج اسلام آمریکایی، به هر حال مظاهری از اسلامیات در آن وجود داشت. یک چیزی شبیه این هلند در ایران، دو هزار مدرسه، این تشکیلات آمد و حدود 180 مدرسه را ظرف 30 سال ساخت و سوابقی در مشهد، نجف، در هند، "مدرسةالواعظین" و مناظرههایی را هم از هند تا برمه برگزار کرده بود؛ بر همین اساس آمدند و این مدارس را ساختند و آیتالله بروجردی هم از آنها حمایت کرد؛ خانوادههای متدین بازاری و غیربازاری هم کمکم تصمیم گرفتند فرزندان خود را به این مدرسهها بفرستیم تا بیدین بار نیایند. دغدغهی اصلی آنها هم بیشتر مسئلهی فساد اخلاقی، حجاب و مانند اینها بود تا این که بخواهند دربارهی منظومهی معرفتی اسلامی یا تفاوت تفسیر سکولار از علم با تفسیر اسلامی از علم، سخنی بگویند. جریان از آنجا شروع شد.
الآن من یک سند هم برای شما آوردهام که به آن عنایت کنید تا ببینید کادرسازی چقدر از طرف آنها جدی گرفته میشود. صد سال پیش از آن، یعنی صد سال قبل از ۱۳۲۰ یعنی ۱۷۵ سال پیش میشود آمریکاییها در آن زمان آمدند در شهرستانهای ایران مدرسه تأسیس کردند. هدف آنها هم کادرسازی و تربیت انسانهای متمایل به خود بود. در دورهی ما، آنها این کار را به روش پیچیدهتری انجام میدهند؛ یعنی بنیادهای مختلف تئوریک را برای تربیت روشنفکر به سبک آمریکایی، در غرب، اروپا، آمریکا و شعبههای آن در داخل کشورهای اسلامی تأسیس کردهاند. پشتیبان آن بنیادها، شرکتها و کمپانیهای سرمایهداری است؛ به عنوان مثال، بنیاد "فورد" را میتوان نام برد که فورد یک کمپانی بزرگ سرمایهداری صهیونیستی است؛ یعنی این کمپانیهای سرمایهداری که من عرض میکنم یعنی بودجهی برخی از آنها به اندازهی بودجهی پانزده کشور است. یعنی آنها با پول خود میتوانند ده کشور را بخرند. این ثروت چگونه به دست آمده است؟ پاسخ این است که با غارت جهان به دست آمده است. آنها جنگ و کودتا راه میاندازند و کمپانی شکنجه دارند و به صورت قراردادی، ادارهی زندانها و شکنجهگاهها را بر عهده میگیرند. آن کمپانی قرارداد برمیدارد و میگوید در فلانجا کودتا میکنیم و مثلاً یک میلیارد و نیم دلار میگیریم! الآن روند این کارها اینطوری شده است. آن کمپانی امنیتی که امسال مدیریت مراسم حج مکه را به آنها دادهاند، یک کمپانی انگلیسی صهیونیستی است. ادارهی زندانهای اسرائیل در دست همین کمپانی است و ادارهی مراسم حج در مکهی مکرمه هم در دست همینهاست! یعنی ادارهی شکنجهگاههای داخل اسرائیل و کنترل مرزهای اسرائیل در دست این شرکت امنیتی - سرمایهداری است و مدیریت مراسم حج هم، همانند سال گذشته که آن اتفاقات در منا رخ داد و هم امسال، در دست همینهاست. من اینها را گفتم تا شما بدانید که ماهیت این کمپانیها چیست.
الآن در این سند، این عبارت را نگاه کنید؛ یک دعوای داخلی در حاکمیت آمریکا بین سرویس جاسوسی و این بنیادهایی که دارند کادرسازی میکنند، اتفاق افتاده است. دعوای آنها بر سر این است که این بنیادها، مانند بنیاد "فورد" و بنیاد "کارنگی"، یعنی بنیادهایی که ظاهر آنها فرهنگی، علمی، حقوق بشری و از این قبیل است، در این زمینه اختلاف دارند. اینها میگویند ما و امثال ما، صد - دویست سال است که داریم استعدادها را در کشورهای مختلف شناسایی میکنیم و به آنها بورسیه میدهیم تا به آمریکا و اروپا بیایند، یا در کشورهای خودشان مرکز، پژوهشگاه و مانند اینها تأسیس میکنیم تا به اسم این که میخواهیم آنها را روشنفکر و متخصص بار آوریم، با بودجهی خود همینها و معمولاً با خرج خود آنها، انسان تربیت کنیم. ما پانصدتا نیرو میگیریم و به آنها آموزش میدهیم؛ از این پانصد نفر، چهارصد نفر از آنها برمیگردند و صد نفر از آنها هم در آنجا میمانند تا برای ما کار کنند؛ آن چهارصد نفری که به کشور خود برمیگردند، هرگز نمیروند شغلهای پایین بگیرند، بلکه اینها همگی، هرکدام در آن کشور سمتی را عهدهدار میشوند. کمِ کم یک استاد دانشگاه، رئیس دانشگاه یا نمایندهی مجلس تبدیل میشوند؛ به طوری که پنجاه نفر از اینها بالا میآیند و در مقامات عالی آن حکومت قرار میگیرند. از این پنجاه نفر، کافی است ده نفر از آنها در مناصب کلیدیتر قرار بگیرند و از این ده نفر، کافی است یک نفر نخستوزیر، رئیسجمهور، وزیر نفت، وزیر اقتصاد، وزیر فرهنگ یا وزیر علوم شود؛ همان یک نفر برای تأمین اهداف کافی است! این سرپل، راهی برای نفوذ است تا از آن طریق، در آن موقع قراردادها امضا شوند. شما میدانید تمام این قراردادهای خائنانهای که امضا شد و نفت ایران و کل ایران را در اواخر قاجار و بعد در کل موقع پهلوی فروخت به طوری که کل کشور از دست رفت، همه آن امضاها متعلق به کسانی بود که یا برای بورسیه رفته بودند یا در اینجا در مدرسههای آنها تربیت شده بودند و مدتی تحت عنوان پرورش متفکر، روشنفکر، متخصص و مانند اینها با آنها همکاری شده بود. اینها انسانهای دوراندیشی بودند. من الآن متن دعوای آنها را میخوانم؛ این یک دعوای واقعی است. سازمان سیا و پنتاگون به دنبال جاسوس کوتاهمدت با اطلاعات مهم امنیتی و نظامی هستند؛ چون کار آنها همین است. اما این بنیادها به دنبال پرورش جاسوس به این معنا (007) و این کارها نیستند بلکه دنبال تربیت روشنفکران و متخصصانی هستند که آمریکایی یا انگلیسی فکر کنند؛ به گونهای که اصلاً لازم نباشد دستمزد بگیرند تا جاسوس سیا بشوند. او اصلاً بدون جیره و مواجب، خودش به این کشور میآید و سرباز بیجیره و مواجب و سخنگوی آن تمدن میشود. اینها دارند یک عدهای را تربیت میکنند؛ میگوید کار ما ده سال به طول میانجامد، پس به ما هفت - هشت سال مهلت بدهید تا اینها را بسازیم. اما سازمان سیا و سایر نهادها میگویند ما میخواهیم از بین همینها جاسوس تربیت کنیم و انتخاب نماییم. به همین دلیل بین آنها اختلاف میافتد.
دقت کنید، در این سند ، یکی از گردانندگان بنیاد فورد به نام "جان هاوارد" میگوید – این قضیه برای 30 سال پیش است، از انقلاب ما چند سال گذشته، آن موقع را دارد میگوید – بنیاد فورد یک بنیاد سرمایهداری است و در بازارهای اقتصاد جهانی، سرانگشتان همه جا در بعضی از کالاهای تجاری و صنعتی بودند. در عین حال دانشگاه دارند. اصلاً میدانید تمام دانشگاههای معتبر و مشهور اروپا و آمریکا و بخصوص آمریکا هیئت امنای همه آنها هیئت امنای کمپانیهای سرمایهداری هستند و 80 درصد آنها هم یهودی هستند. دانشگاه دارد کارخانه اسلحهسازی دارد، در هالیوود کمپانی دارد، بنیاد پژوهشی روشنفکری دارد از آن طرف در کنگره هم هستند در سازمان سیا هستند، در مجلس سنا هستند، مجموع اینها 30- 40تا کمپانی سرمایهداری یعنی شاید کمتر از 500 نفر کل اینها را دارند اداره میکنند و ارتش هم در خدمت اینهاست، دانشگاه هم دارد کتابخانه هم دارد، روشنفکر هم دارد، ماهواره و شبکههای ماهوارهای هم دارد و فیلمهای هالیوودی هم کنترل میکند. یک بخش آن هم این است – دقت کنید – جان هاوارد میگوید اختلاف سنگینی بین ما و سازمان سیا، سازمان اطلاعات مرکزی پیش آمده، چون مدام برای کسب اطلاعات و پرورش جاسوس با بازدهی فوری اقدام میکنند. سراغ پژوهشگران ما میآیند و بچههایی که از کشورهای مختلف جمع کردیم و داریم روی آنها کار میکنیم ما برای اینها پروژههای 8 ساله تا 10 ساله داریم اینها را از لحاظ فکری و اخلاقی تربیت میکنیم و از آنها اطلاعات جاسوسی نمیخواهیم که مثلاً برو نقشههای پادگانهای شهرتان را بکشید یا بگو کجا چقدر چی هست و اسلحهخانههایتان کجاست! ما اصلاً این چیزها را از آنها نمیخواهیم. ما از اینها میخواهیم که بروند کشور و حکومت خودشان را آمریکایی کنند! بروند دانشگاههایشان را انگلیسی کنند! ما از اینها چیز دیگری نمیخواهیم. این فرآیند یک سرمایهگذاریای است که صد برابر محصول میدهد و جواب میدهد. او میگوید که سازمان سیا و پنتاگون کوتهفکر و احمق هستند و به دنبال جاسوسهای کوچک میگردند. در حالی که ما داریم جاسوسهایی تربیت میکنیم که خود آنها تلقی جاسوسبودن از خودشان ندارند. آنها خود را پیامآوران روشنگری میدانند. آنها خود را رهبران پیشرفت و توسعه در کشور میدانند؛ ما میخواهیم اینها بروند و افکار عمومی را در کشور خود تغییر دهند. اینها بروند و دانشگاهها را کنترل کنند و رسانهها را در اختیار بگیرند، و در داخل حکومت تصمیمسازی کنند. آیا این اقدامات مهمتر است یا جاسوسی که برود و اطلاعات جزئی را بردارد و بیاورد؟ کدامیک مهمتر است؟ میگوید اینها مدام میآیند در پژوهشگران ما دست میاندازند که تحت حمایت ما دارند در کشورهای خودشان تحقیقات میدانی میکنند میخواهند اینها را از ما بگیرند و از آنها استفادههای فوریتر بکنند. این تنش را متوجه شدید؟ دعوا شده، او میگوید ما داریم جاسوس فکری و فرهنگی تربیت میکنیم اینها میخواهند جاسوس سیاسی و نظامی از توی آن دربیاورند. این میگوید این کوتهاندیشانه است. میگوید به سیا گفتیم شما برای خودتان بروید جاسوس پیدا کنید چه کار کنید به جوانها و بچههایی که ما پیدا کردیم و داریم آنها را آموزش میدهیم؟ چه کار به اینها دارید؟ ما اینها را آوردیم در رشتههای مختلف علوم انسانی، مهندسی، مدیریت، داریم اینها را تربیت میکنیم. شما به اینها چه کار دارید؟
میگوید "روهان گیتر" رئیس بنیاد فورد این شیوه را کوتهبینانه تلقی کرد و به واشنگتن رفت و جنجال راه انداخت. با مقامات سیا جلسه گذاشت، به رئیس جمهور اعلام کرد من اعتراض دارم این خلاف منافع ایالات متحده است، دیگر به این روش متوسل نشویم. عاقل باشید. عاقل باشید یعنی چی؟ یعنی کاری که ما داریم میکنیم از کاری که شما دارید میکنیم مؤثرتر است. ما داریم روشنفکر لائیک غربگرا که قلب و مغزش در اختیار ماست تربیت میکنیم آن وقت شما دنبال اطلاعات سیاسی و نظامی هستید؟ اینها برای آن کار نیستند. میگوید مقامات سیا به ما قول دادند که دیگه دنبال پژوهشگران ما نیاید چون اگر یکی از اینها لو برود یک عالمه سرمایهگذاری ما از بین میرود؛ اگر ملت او، او را به عنوان خائن بشناسد - دقت میکنید - اگر ملت او، این شخص را به عنوان خائن بشناسد، کل سرمایهگذاری ما به باد میرود؛ مگر این شخص به جای آن چند مورد اطلاعات میتواند بیاورد؟
مقامات سیا فراموشکار بودند و مجدداً این مشکل بروز کرد. این بار رئیس کل بنیاد، یعنی "هنری هیلت" که رئیس جدید آن بود، به واشنگتن رفت و جنجال به راه انداخت و با رئیسجمهور ملاقات کرد؛ او مدیر پژوهشهای بنیاد فورد را به واشنگتن فرستاد تا بگوید شیوهها و راههای دیگری وجود دارد تا منافع سیاست خارجی آمریکا را تأمین کند و این شیوهی ما بیشتر به آمریکا و نظام سرمایهداری غرب خدمت میکند.
بعد میگوید او به واشنگتن رفت و به رئیسجمهور گفت اگر پوشش یکی از این مأموران سیا کشف بشود، تمام زحمات ما هدر خواهد رفت؛ شما باید این آدمهای ما را هم آدمهای خود بدانید - دقت میکنید- او میگوید من دارم در اینجا ژورنالیست، استاد دانشگاه، وکیل، وزیر، سینماگر و کارگردان تربیت میکنم و این کار، بیشتر منافع شما را تأمین میکند. اگر شما آمدید این فرد را به کارهای سیاسی و اطلاعاتی ریز کشاندید و فردا آبروی او رفت و لو رفت و در جامعه به عنوان خائن شناخته شد، دیگر به هیچ دردی نمیخورد! ولی اگر آن سبکی که ما داریم عمل میکنیم، عمل بشود، یک عالمه زمینه و میدان را برای کارهای شما باز میکند و در آن موقع شما بیایید و در آنجا برای خود بساط کشت و زرع جاسوس راه بیندازید! بگذارید اول ما سرپل بگیریم و در کشور هدف گفتمانسازی کنیم! ببینید، اینها دقیقاً عین عبارتهای آنها است.
من خواهش میکنم این کتاب «کنترل فرهنگ» را و (کتابهای دیگری از این قبیل هم در بازار وجود دارد) بروید اینها را بخوانید تا ببینید تحت عنوان بورسیه، پژوهش و پایاننامه، چگونه پیچیدهترین روشهای سلطه بر ملتها و جاسوسی را پیگیری میکنند.
بعد میگوید ما با یک لحن ملایمی در گزارش خود نوشتیم که وظیفهی ما صرفاً این بود که به سازمان سیا بقبولانیم دست از سر پژوهشگران، دانشجویان و محققان ما بردار! بدانید که اگر ما عدهی زیادی مانند اینها را تربیت کنیم، بعدها خود آنها عملاً خدمتگزار سیا خواهند بود و دیگر لازم نیست اصلاً به آنها پول بدهید یا از آنها چیزی بخواهید بلکه خود آنها به شما پروژه پیشنهاد میکنند؛ آنها خود حکومت خودشان را آمریکایی، انگلیسی و سکولاریزه میکنند و این کار ما به مراتب بیشتر در جهت منافع ملی است، تا این که یک نفر را به عنوان منبع اطلاعاتی از بین نیروهای تحت آموزش ما صید کنید.
از این بنیادها زیاد هستند و من فقط بنیاد فورد را مثال زدم. در مورد بنیاد کارنگی، او میگوید: ما اصلاً بعد از جنگ جهانی دوم، در سیاست خارجی آمریکا نقش پیدا کردیم؛ با این که ما یک بنیاد صرفاً علمی، پژوهشی، تئوریک و خیرخواهانه، حداکثر یک بنگاه خیریه هستیم. رسماً سیا و پنتاگون از طرف رئیسجمهور به ما حکم دادند که شما از این به بعد، این مأموریتها را در حوزهی سیاست خارجی آمریکا بر عهده بگیرید که این بخشی از آن با شما است، بخش دیگر آن با آن بنیاد است و این بخش هم با آن یکی است؛ یعنی معرفت در خدمت سیاست خارجی آمریکا.
او میگوید با اعطای کمکهای مالی از سال ۱۹۴۷ به بعد (یعنی پس از جنگ جهانی دوم)، ما کلاً به چندین کمپانی سرمایهداری صهیونیستی وصل شدیم؛ بودجه را آنها میدادند، طرح پژوهشی و روشنفکرسازی را ما ارائه میکردیم و مدیریت سازمانی آن را هم سازمان سیا انجام میداد؛ ما شروع کردیم در کل کشورهای جهان و بهویژه کشورهای ضعیفتر، به انسانسازی، تربیت و کادرسازی به اسم روشنفکری، نواندیشی و کادرسازی.
دقت کنید، آنها میگویند بعد از انقلاب اسلامی ایران، بسیاری از پروژههای ما بهم ریخت؛ اصلاً ما برای آینده، هیچکدام از سازمان سیا، پنتاگون و سرویسهای جاسوسی غرب و شرق، پیشبینی نمیکردیم که یک نهضت دینی، آن هم از نوع اسلامی در یک کشور غیرغربی، یک نهضت عظیم انقلابی و دینی- مردمی ایجاد بشود و اصلاً باور نمیکردیم چنین چیزی امکان داشته باشد و بعد شعار آن هم نه شرقی نه غربی باشد و بازسازی تمدن اسلامی را هدفگیری کند. اساساً چنین چیزی محال به نظر میرسید، چه رسد به این که بخواهد قابل پیشبینی باشد
او در آنجا میگوید یک زمانی در تمام دنیا بحث بر سر این بود که سیاست بینالملل و رفتار دولتها در چارچوب دولت- ملت، رفتاری غیرایدئولوژیک و غیرعقیدتی است؛ سبک پژوهشگران امور بینالملل وقتی میخواستند رفتار دولتها و انگیزههای رفتار آنها را در عرصهی بینالملل مطالعه و بررسی کنند، به ویژه پس از سقوط کمونیسم که خود را یک مرام ایدئولوژیک میدانست، هیچکس پیشبینی نمیکرد که سیاستها و روابط بینالملل دوباره عقیدتی بشود؛ ما فرض را بر این گذاشتیم که بعد از سقوط کمونیسم، که آن هم شعاری عقیدتی برای منافع غیرعقیدتی و بیشتر یک بازی بود، پیشبینی ما این بود که اگر شوروی سقوط کند، پس از آن جهان به چه شکلی در خواهد آمد.
ما دو- سه الگو و پارادایم داشتیم که بر اساس آنها روابط بینالملل را تحلیل و جهان را تقسیم میکردیم؛ یکی از آنها الگوی پارادایم شرق و غرب، یعنی چپ و راست و سرمایهداری و سوسیالیسم بود که وقتی فروپاشید، طبیعتاً این هم بهم ریخت؛ الگوی دیگر، الگوی شمال و جنوب یعنی کشورهای دارا و ندار و توسعهیافته و توسعهنیافته بود؛ در ملاحظات ما اصلاً این بحث وجود نداشت که جهان به دو یا چند بلوک عقیدتی و ایدئولوژیک، آن هم از نوع دینی تقسیم شود و اصلاً هر کس بگوید چنین چیزی را پیشبینی میکرد، دروغ میگوید. در آن متدولوژی جدید، وقتی میخواستیم رفتار دولتها را در برابر دنیا و طبیعت مناسبات بین کشورها تجزیه تحلیل کنیم، میگفتیم در قالب یکی از این دو - سه الگو و پارادایم، یعنی مناقشهی شرق و غرب یا تضاد شمال و جنوب میشود تحلیل کرد؛ ما تمام تحولات را در این الگو میفهمیدیم، تحلیل و پیشبینی میکردیم. ادعای ما هم این بود که عصر ایدئولوژی تمام شده است در حالی که خود نظام لیبرالسرمایهداری، متصلبترین ایدئولوژی، ولی از نوع مادی آن بود. آنها میگفتند عصر پایان ایدئولوژی است، ولی خود آنها کاملاً ایدئولوژیک هستند! و ما شعار دموکراسی دادیم، ولی همه به این نتیجه رسیدند که ما از همه توتالیترتر هستیم. توتالیتریزم یعنی همهچیز تحت کنترل واحد است. ما شعار پلورالیسم و تکثرگرایی میدهیم، ولی کاملاً توتالیترمآبانه عمل میکنیم؛ شعار غیرعقیدتی و غیرایدئولوژیک بودن مناسبات بینالملل را میدهیم ولی خود ما از همه ایدئولوژیکتر عمل میکنیم که البته ایدئولوژی سرمایهداری است؛ خب زیر پای اینها شل شد.
بعد از انقلاب اسلامی، سیاستهای بینالملل دوباره عقیدتی و ایدئولوژیک شد؛ دین که اساساً مدتها بود دیگر شرق و غرب قبول کرده بودند از عرصه بیرون رفته است و دین مبنای مشروعیت، حرکت و معیار حقانیت نیست نه در عرصهی نظر و نه در عرصهی عمل، یک دفعه پس از این که ما گفتیم تاریخ پایان یافت "فوکویاما" آمد و گفت پایان تاریخ است و "برنارد لوئیس"، آن فرد صهیونیستی انگلیسی که الآن متأسفانه فرد بسیار باسوادی هم هست و در شناخت جهان اسلام هم به لحاظ کلامی، تاریخی، جغرافیایی و سیاسی کار کرده است.
"هانتینگتون" آمد گفت کدام پایان تاریخ؟ تاریخ تمام نشده است، بلکه تازه جنگ تمدنها شروع شده و اتفاقاً بعد عقیدتی و دینی هم پیدا کرده است. خود او هم که گفت تاریخ تمام شده است، بعد خودش اعتراف کرد که من اشتباه کردم؛ فوکویاما پس از ده - بیست سال دوباره مقاله نوشت و گفت من آن موقع فکر کردم تاریخ تمام شد، بعد مثل این که تاریخ ما تمام شد؛ تاریخ تمام نشد، بلکه تاریخ ما تمام شد؛ وگرنه این اسلام دوباره به صحنه آمد و گویا تاریخ اسلام تازه دوباره شروع شده است.
تمام این الگوسازیهایی که شد، نمادهایی که ساخته شد و شاخصهایی که تعریف گردید، همگی بهم ریخت. حالا مسئلهی آنها این است - دقت کنید که شما در دو یا سه دههی آینده، وارد چه جهانی خواهید شد؛ به عنوان طلبه، متخصص، دانشجو، مهندس، پزشک یا هر چه که هستید، در علوم انسانی وارد چه جهانی خواهید شد. اینها پیشبینی و تحلیلشان این است و نگرانیشان این است - میگویند دوباره سیاستهای بینالملل عقیدتی، بلکه دینی شد؛ عصر دین خاتمه یافته بود، ولی دوباره شروع شده است؛ دین ما یعنی کلیسا تمام شد اما اسلام شروع شد؛ تاریخ ما یعنی تاریخ اروپا پایان یافت؛ دیگه در اروپا و غرب بهتر از نظام لیبرالدموکرات نظامی نخواهد آمد؛ بله، این پایان تاریخ غرب بود، اما آغاز تاریخ شرق هم نیست، آن هم شرق اسلامی.
این دو- سهتا نظریه که به جای الگوی شرق و غرب پیشنهاد میشدند که ماهیات مناسبات بینالملل پساشوروی و پساکمونیزم را تئوریزه بکنند ته آن به اینجا رسید.
حالا این عبارت را نگاه کنید: فوکویا ما میگوید کسی که گفت تاریخ تمام شد و ما آخر تاریخ هستیم این ایستگاه آخر است همه بشریت پیایین بیایند و پیاده شوند، ایستگاه لیبرال سرمایهداری است. بعد گفت ما با اسلام به عنوان یک کیش جهانی، یک آیین جهانی دوباره مواجه شدهایم. ادعای اینها این نیست که مذهب یک امر شخصی است، جمعهها در مسجد، یا یکشنبه در کلیسا! اینها بنا دارند کل جامعه و سیاست و اقتصاد جهانی را تغییر مسیر و تغییر ماهیت بدهند. اینها میخواهند مسیر تاریخ را تغییر بدهند. اینها خطرناک هستند.
این جملهها را گوش کنید، اینها را نظریهپردازان صهیونیزم سرمایهداری راجع به این انقلاب گفته است. میگوید اینها دنبال تثبیت یک آیین جهانی دینی هستند که جامعه و سیاست را در راستای پندارهای خودشان سازمان بدهند. پیروی دموکراسی غربی بعد از جنگ سرد با سوسیالیزم که ما گفتیم خوبی بر بدی، نور بر تاریکی پیروز شد، ایرانیها با پرچم انقلاب اسلامی آمدند مسیر این پایان تاریخ، و خوب و بد را عوض کردند.
جالب است میگوید این تاریکی و روشنایی هم ریشههای ایرانی دارد. حالا او به زرتشت برمیگرداند. ایران جهان را به نور و تاریکی تقسیم کرد.
یک تعبیری "هگل" دارد که فیلسوف تاریخ بزرگ مدرنیته است، هم راستهای هگلی و هم چپهای هگلی از آن استفاده میکنند. این پایان تاریخ، نظام رژیم هگلی جناح راست سرمایهداری است. "مارکس" و کمونیستها شاخه چپ هگلی بودند. هگل یک جملهای دارد که خیلی مهم است. میگوید: "تاریخ جهان، با ایرانیان آغاز شد." این در حوزه فلسفه تاریخ خیلی نگاه مهمی است و مبنای خیلی از تاریخیگریها در غرب است. نور و تاریکی بعد در یهود و مسیحیت و اسلام، و این که خداوند در تاریخ مداخله خواهد کرد و پایان تاریخ بشر، پایانی دینی و الهی است، نه پایانی سرمایهداری! نه پایانی لیبرال – دموکراتیک. این است که ما از اساس، دوباره زیر سؤال رفتیم.
وقتی که غرب بر کمونیسم پیروز شد، ما اعلام کردیم آرمانشهر لیبرال تشکیل شده، خوبی بر بدی پیروز شده و عصر آزادی، رستگاری، فردیت، حقوق بشر و عصر دموکراسی رسیده است و تمام جهان خود را باید با معیارهای لیبرالیسم سرمایهداری هماهنگ کنند وگرنه نابود میشوند؛ یا با ما یا بر ما، و بر ما هر که هست مثل مارکسیسم نابود خواهد شد و پایان شماست! دیگر هیچ ایدئولوژی و اندیشهای نخواهد آمد که توان یا قصد بازسازی و تجدید بنیاد داشته باشد برای سازمان اساسی جامعه و تاریخ جهانی، و دیگر نخواهد توانست مغایر، آنتیتز و رقیب ما باشد رقیب ایدئولوژی لیبرال غربی باشد؛ چرا؟ مدام میگفتند ببینید کمونیستها در برابر ما ایستادند و چه شدند؟ جبر تاریخ با آنها چه کرد؟ مدام میگفتند تاریخ به سمت سوسیالیسم و کمونیسم میرود، اما اتفاقاً تاریخ پای خود را روی جمجمه و خرخرهی مارکسیسم و سوسیالیسم گذاشت و آنها به آغوش نظام سرمایهداری آمدند. حالا از این به بعد، مناقشه و همکاری یا مناقشه یا همکاری در سطح جهان را بعد از سقوط کمونیسم - که ما گفتیم تاریخ تمام شد- چگونه توجیه کنیم و توضیح بدهیم؛ در حالی که اسلامگرایی با مطالبهی تمدن جدید وارد عرصه شده است.
خب اینها نمونههایی بود که من خواستم بگویم از آنچه در آغاز یکی دو قرن پیش راجع به اسلام و ایران گفتند و تعبیری که الآن دارند به کار میبرند.
هگل میگوید تاریخ جهان با ایرانیان آغاز شد، بعد این آقا میگوید: "و من گمان میکنم تاریخ جهان به دست ایرانیان خاتمه یابد، منتهی با ایدئولوژی دینی".
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
هشتگهای موضوعی